" بهار" به قلم: جبران خلیل جبران
عزیزم، بیا در میانِ تپه ها گام نهیم، که برف ها جاری شده اند، زنده گی از آرامگاهِ خویش به حرکت درآمده و در میانِ دره ها و کوه پایه ها سرازیر شده است. بیا با هم ردپایِ بهار را در دشت هایِ دوردست پی بگیریم و تا بلندایِ تپه ها پیش رویم و سبزه یِ دشت ها را که از هر سو موج می زند، بنگریم.
بنگر که سپیده یِ صبح، جامه ای را که شبِ بلندِ زمستان آن را در هم پبچبده بود، باز گشوده و درختان سیب و هلو را بدان پوشانده است؛ به سانِ نو عروسی که در شب وصال جلوه گر شود. تاکستان ها برخاسته اند و شاخسارِ تاک ها، هم چون جمعِ عشاق، سر در بر هم کرده اند؛ جویبارها، دست افشان در میان صخره ها نغمه یِ شادی سرداده و گل ها، هم چون کفی که از آب دریا بر می آید، از دلِ طبیعت برآمده اند.
بیا بازمانده یِ سرشکِ باران را در جامِ نرگس سرکشیم. گوشِ جان را از نغمه یِ بلبلانِ شادمان آکنده کنیم و بوییدنِ رایحه یِ خوشِ نسیم را غنیمت شمریم.
بیا تا نزدیکِ آن صخره، آن جا که بنفشه رخساره پنهان کرده، بنشینیم و از عشق بگوییم...

زنده گی،
زنجیره ایی از آغازهاست،
تا به رویاهایمان رنگِ واقعیت بخشیم.
بهاری دیگر در راه است و سالی دیگر...
امیدوارم همه یِ آغازهای مان پرفروغ باشند و رویاهای مان رنگِ واقعیت گیرند.
سال نو و تولدِ بهار بر همه یِ انسان هایِ خوب دنیا مبارک!